امروز:
واسه پر کشیدن من
خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا
همیشه آسوده باشی
دیروز:
واسه قد کشیدن تو
عمریه که من زمینم
داری می رسی به خورشید
اما من بازم همینم..
نه دیگه پا می شم این بار...
....
جفت این ترانه ها رو یه نفر خونده.
تفاوت دیدگاه ها و شخصیت ها رو در نسل ها رو به راحتی می شه تو ترانه ها پبدا کرد.
هزار بار قراره شروع کنی، اما نمی شه.
یک بار هم که همه چی مساعد شده و تمام تلاشت رو می کنی ومیای که راه بیافتی،
یهو یه چیزی میاد گرمپی می کوبه تو سرت و می ندازتت.
تا به خودت بیای، می بینی که این فرصت هم رفت و انگار باید منتظر یه فرصت دیگه تو هزار تای بعدی باشی.

مژگان عمه ی منه. عمه ای که چون ایران نبود تا
چند سال پیش ازش تصویری غیر از چند تا عکس قدیمی نداشتیم.
ولی خوب اومد. و با اومدن و رفتن هاش همیشه مارو دل تنگ خودش می کرد.
تا اینکه چند وقته پیش فهمیدیم که دیگه مدت
زیادی نه تنها پیش ما بلکه تو این دنیا نخواهد بود.
برای آخرین بارها دیدیمش و در آغوش گرفتیمش و
نمی خواستیم باور کنیم که ...
نمی خواستیم باور کنیم که یه روزی مثل دیروز،
ممکنه با هامون تماس بگیرن و بگن که دیگه
مژگان رو هرگز نخواهیم دید.
...
شخصیت مژگان برام یه شخصیت واقعا ایده آل بود.
تو تک تک کلماتش، آگاهی و محبت و رک بودن و صداقت رو حس می کردی.
برای خودم ناراحتم که دیگه این شخصیت رو نمی
بینم.
و برای مژگان، که می دونم چقدر دوست داشت به
زندگی ادامه بده و هنوز چه قدر آرزو داشت...
یادمه توی یکی از این بازی ها که در باره ی بغل کردن بود، گفته بودم که چه قد دوست دارم مژگان رو بغل کنم.
و وقتی که ایران بود این کار رو بارها انجام دادم.
خوشم نمیاد هی بیام اینجا گزارش بدم که امروز چی کار کردم و امروز چه طور بود! واسه همین این قسمت رو دیگه ادامه نمی دم.
فقط بگم که تو یه هفته اخیر کلی اتفاق افتاده.
نمی دونم اتفاقای خوبی هستن یا بد.
ولی نتیجه شون می تونه تاثیرای بسیار زیادی روی زندگیم بذاره.
اصلن روز با راندمانی نبود، ولی الان که نگاه کردم دیدم 9 تا از چیزایی که تو چند تا پست قبل گفتم عمل کردم.
پس روز بدی نبوده حتمن!
....
فیلم diving bell and butterfly رو به شدت توصیه می کنم.
دیروز هم بدی نبود، راندمان بالا نبود، ولی خوب خیلی از کارام رو انجام دادم. به نسبت هفته های پیش خیلی عالی بود.
تو تاکسی و آخر شب رو فعلن دوست نمی دارم. چون آدم می ره تو فکر.
می بینی که داری تلاش می کنی، ولی نمی دونی برای چی، به چه دلخوشی ای، برای به دست آوردن چی.
....
از دوستانی که شاهد جون کندنم هستن و تشویقم می کنن خیلی ممنونم!
خیلی وقته که آرامش برام با یه غمی همراهه.
امروز هم جفتشون بودن باز.
روز با راندمانی بود. به هیچی فکر نکردم.
فقط رفتم دنبال کارام. با اینکه از همون لحظه ای که چشامو باز کردم بی حوصلگی مشهود بود ولی به زور رفتم سر کارام.
از 8 صبح تا 11 شب. یه بند دنبال کارام بودم. وقتی رسیدم خونه داشتم می مردم از خستگی.
یکمی احساس خوبی دارم.
دارم به این فکر می کنم که فردا چه جور روزی می تونه باشه؟
از فردا قراره تغییر کنیم.
کمی تلاش کنیم.
سعی کنیم روحیه مان را عوض کنیم.
قرص نخوریم.
به فکر کسی نباشیم.
خودمان باشیم و خودمان.
کارمان به کار کسی نباشد.
چت نمی کنیم دیگر.
با خودمان و تنهایی خودمان دوست باشیم.
وقتمان را تلف نکنیم.
کارهای عقب مانده را زودتر سر و سامان ببخشیم.
......
باشد که رستگار شویم.
اوهام آپ شد، اگه لطف کنین نظر بدین خوشحال می شم.
دیشب رفتم خونه یکی از دوستام. دوستی که حدود 4 سال با هم تو یه اتاق تو خوابگاه زندگی کردیم.
مدت ها بود که با هم تنها نبودیم.
خیلی حس خوبی بود. دوره کردن تموم خاطره ها، تموم شب هایی که با هم بودیم، کنار پنجره و سیگار و گپ و بحث. تموم شیطونی ها و درس نخوندن ها و....
داشتیم یکمی از بالاتر به قضیه نگاه می کردیم. اینکه هدفمون چی بود، چه چیزای بزرگی تو سرمون بود و نبود، چی کار کردیم، چی به سرمون اومد، چی فکر می کردیم و اخرش چی شد. آخرش هم باز به یاد دوست از دست رفته مون رسیدیم.
چه قدر به چیزایی که می خواستیم رسیدیم؟ چه قدر عوض شدیم؟ چه قدر اشتباه کردیم؟ و چه قدر بهتر می تونست باشه این سالها؟
فقط حسرت بود، از اتفاق هایی که افتاده، از ندونم کاری هایی که داشتیم، از اون چیزی که بودیم و تو سرمون بود و می خواستیم باشیم، تا این چیزی که الان هستیم و خواهیم بود....
یکمی هم خنده، از خاطراتی که شاید دیر یا زود فراموش بشن و ما بمونیم و نتایج اون همه اشتباه و اون همه زخم.
کجا داریم می ریم؟ چی کار می خوایم بکنیم؟ چرا ما اینجوری شدیم؟ کی می خوایم عوض بشیم؟
اینا سوالایی بود که همچنان از خودمون می پرسیدیم و شاید خواهیم پرسید...
دنبال تو سایه شدم بی اختیار و بی خبر
افتاده می بری منو از این گذار به اون گذر
بی اعتنا به بودن و نبودن این همسفر
حتی نمی بینی منم یا که غبار پشت سر
.........
-مارتیک
-وضع خیلی خراب تر از اون چیزیه که فک می کردم. حتی ترامادول هم اثر نمی کنه.
-اوهام آپ شد.
- آهنگ بلاگ مال پرسپولیسه.
خبرنامه امیرکبیر: دانشجویان دانشگاه زنجان نقشه معاونت دانشجویی این دانشگاه برای تجاوز به یکی از دختران دانشجو را فاش ساختند. دکتر حسن مددی که از اساتید گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان و معاون دانشجویی دانشگاه زنجان می باشد قصد داشت با تهدید یکی از دانشجویان دختر وی را مجبور به ارتباط جنسی نماید.
پس از آنکه یکی از دانشجویان دختر دانشگاه زنجان به کمیته انضباطی احضار شده بود، دکتر مددی این دختر دانشجو را تحت فشار قرار داده بود تا به خواسته های بی شرمانه وی تن دهد. مددی تنها راه این دختر دانشجو برای جلوگیری از اخراج شدن از دانشگاه را پذیرش خواسته های شوم وی دانسته بود. پس از ادامه تهدیدهای معاونت دانشجویی، دانشجویان دانشگاه تصمیم گرفتند نقشه شوم دکتر مددی را فاش سازند.
ساعت هفت بعد از ظهر روز گذشته این دانشجوی دختر در حالیکه یک ضبط صوت نیز با خود به همراه داشت، با معاون دانشجویی در دفتر وی قرار گذاشت و هنگامیکه معاون دانشگاه برای انجام این عمل ننگ آور در حال درآوردن پیراهنش بود دانشجویان به دفتر وی یورش برده و ضمن جلوگیری از این عمل شرم آور از این اقدام فیلمبردای نمودند و پس از آن اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی نمودند.
به دنبال افشای این مساله و تهدیدات معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، بیش از ۳۰۰۰ نفر از دانشجویان شب گذشته تجمع کرده و خواستار استعفای دکتر مددی معاونت دانشجویی، و دکتر نداف، رئیس دانشگاه زنجان شدند. در این تجمع که تا پاسی از شب نیز ادادمه داشت دانشجویان دختر و پسر دانشگاه زنجان به محض حاضر شدن ریاست دانشگاه در جمع دانشجویان یکصدا استعفای کادر ریاست دانشگاه را خواستار شدند. عده ای زیادی از دانشجویان دانشگاه زنجان شب را در سالن ورزش دانشگاه سپری کردند تا صبح با اضافه شدن باقی دانشجویان به جمع متحصنین، تحصن تا رسیدن به خواسته های دانشجویان که توسط شورای متحصنین اعلام خواهد شد ادامه پیدا کند. ضمناً امتحانات یکشنبه و دوشنبه دانشگاه زنجان لغو شد.
نکته قابل توجه این است که دکتر مددی کسی است که چند روز پیش به عنوان دبیر هیات نظارت دانشگاه، حکم انحلال انجمن اسلامی دانشگاه زنجان را امضا کرد. یکی از دانشجویان زنجان در همین زمینه به خبرنامه امیرکبیر گفت: “مددی در حالی که هنوز جوهر امضا حکم انحلال انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان خشک نشده به خیال این که در دانشگاه هیچ صدای معترض و مخالفی باقی نمانده، قصد داشت یک دختر بی پناه را مورد اذیت و آزار قرار دهد.” مددی پیش از این نیز از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۶ ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه زنجان را بر عهده داشته است.
لازم به ذکر است این هتک حرمت در دانشگاه زنجان در حالی اتفاق می افتد که مشابه همین اتفاق در اردیبهشت ماه در دانشگاه سهند اتفاق افتاد و نسبت به دانشجویان دختر دانشگاه سهند، توسط مسئولین حراست هتک حرمت هایی انجام گرفت. سال گذشته نیز تجاوز مسئول حراست دانشگاه کرمانشاه نسبت به یک دختر دانشجو اعتراضات دانشجویان این دانشگاه و تشکل های دانشجویی را در پی داشت.
(لینک دانلود فیلم مربوطه)
(لینک فیلم مربوطه در سایت یوتیوب)
اگه یوتیوبش فیلتر شده، www اولش رو بردارین، باز می شه.
بی حوصلگی. هرچیزی که یکم وقت گذاشتن و تحمل کردن بخواد نمی رم طرفش.
روز ها داره می گذره، بدون اینکه حسابی ازشون دستم باشه.
از تاریخ فقط ساعت ها و روز ها و شب ها و گذشتن هفته هارو می فهمم و اصلن نمی دونم کجای سال و ماه هستم.
پیش خودم فکر می کنم اینجوری زندگی کردن درسته؟
حوصله ندارم بهش فکر کنم. برنامه ام شده فیلم دیدن، کتاب خوندن، یکمی هم مطالب و نرم افزار های مربوط به رشتم رو خوندن. کلاس زیان هم بد نبودا، کلی وقتم رو پر می کرد. کی شروع می شه دوباره؟
حس می کنم باید فکر کنم. باید برنامه داشته باشم، اما حوصله و انرژی و انگیزه شو ندارم. برای اینکه بهش فکر نکنم، فیلم بعدی رو شروع می کنم به دیدن.
به خودم می گم فقط یه چیز کم دارم. اگه داشتمش اینجوری نبودم....
نباید آرامشم رو به هم بریزم. فیلم شروع شده...
وقتی هیچ امیدی نداری، روی کلمه هیچ تاکید می کنم،
هیچ استرسی هم نداری، چون چیزی نیست که نگرانش باشی و استرس داشته باشی.
مغزت از هر فکر و نگرانی و هرچی که قرار بوده بهش فکر کنی خالی می شه.
و تازه می فهمی آرامش یعنی چی.
....
چند روزه به طرز عجیبی آرومم و از زندگی با خودم و به تنهایی به شدت لذت می برم.
اینم لینک اون آهنگه
خیلی دارم با خودم مدارا می کنم.
خسته ام، بدجوری....
حالم خیلی بده. یعنی میشه گفت داغونم. فقط دارم به پایان فکر می کنم.
when they said repent, i wonder what they meant
........
the future- leonard cohen
....
جدن توصیه اش می کنم- فعلن پرشین گیگ خرابه- وگرنه می ذاشتم آهنگشو براتون.
but love's the only engine of survival
این روز ها خودم رو می زنم به الکی خوشی.
اصلن هم به شرایط فکر نمی کنم.
نمی خوام زیاد حالم از خودم و زندگی به هم بخوره.
چند روز پیش یه چیز جالبی به ذهنم رسید و گفتم اینجا می نویسمش.
این چند روز هم همش یادم بود.
الان که اومدم بنویسم اصن یادم نمیاد.
فقط همین قد بگم که خیلی جالب بود.
حداقل ، من بلد نیستم چه جوری از زمان هایی که مال خودمه درست استفاده کنم.
همچنان رویای شیرینم، ابر و باد است، باران و باران...
پنج شنبه است، مثل همه ی پنج شنبه های دیگر، ساکت و دلگیر! خیال می کنم با کسی قرار دارم. انگار قرار است باران ببارد و کسی را در باران ملاقات کنم. بدجوری به این پنج شنبه ها عادت کرده ام. ردپایی در روزهای پشت سرم هست که به پنج شنبه می رسد و همیشه کسی از پشت سر، از عمق یکی از این پنج شنبه ها صدایم می زند. و من چقدر دلم می خواهد تو همان کسی باشی که قرار است در باران ملاقات کنم.
.....
فریاد شیری- ما در عکس، زیر باران گم شده بودیم- نامه یازدهم

مهم نیست برام که جیغ می کشی و مستی
مهم نیست برام که تیغ می کشی رو دستی
که یه روزی انگشتاشو بوس می کردم
تموم شد روزایی که من شما رو لوس می کردم
.....
سیجل- جی جی- نسیم
I was thinking to myself
this could be heaven or this could be hell
...
هیچ چیزی به اون سادگی نیست که تو فکر می کنی...
...
اوهام آپ شد.
