مردی که خیالش راحت بود
روزانه های وطنی به نام من!
مژگان
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 12:2

مژگان عمه ی منه. عمه ای که چون ایران نبود تا
چند سال پیش ازش تصویری غیر از چند تا عکس قدیمی نداشتیم.
ولی خوب اومد. و با اومدن و رفتن هاش همیشه مارو دل تنگ خودش می کرد.
تا اینکه چند وقته پیش فهمیدیم که دیگه مدت
زیادی نه تنها پیش ما بلکه تو این دنیا نخواهد بود.
برای آخرین بارها دیدیمش و در آغوش گرفتیمش و
نمی خواستیم باور کنیم که ...
نمی خواستیم باور کنیم که یه روزی مثل دیروز،
ممکنه با هامون تماس بگیرن و بگن که دیگه
مژگان رو هرگز نخواهیم دید.
...
شخصیت مژگان برام یه شخصیت واقعا ایده آل بود.
تو تک تک کلماتش، آگاهی و محبت و رک بودن و صداقت رو حس می کردی.
برای خودم ناراحتم که دیگه این شخصیت رو نمی
بینم.
و برای مژگان، که می دونم چقدر دوست داشت به
زندگی ادامه بده و هنوز چه قدر آرزو داشت...
یادمه توی یکی از این بازی ها که در باره ی بغل کردن بود، گفته بودم که چه قد دوست دارم مژگان رو بغل کنم.
و وقتی که ایران بود این کار رو بارها انجام دادم.
نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود
| لینک ثابت |
خوب یا بد؟
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 1:41
خوشم نمیاد هی بیام اینجا گزارش بدم که امروز چی کار کردم و امروز چه طور بود! واسه همین این قسمت رو دیگه ادامه نمی دم.
فقط بگم که تو یه هفته اخیر کلی اتفاق افتاده.
نمی دونم اتفاقای خوبی هستن یا بد.
ولی نتیجه شون می تونه تاثیرای بسیار زیادی روی زندگیم بذاره.
نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود
| لینک ثابت |
اصلن روز با راندمانی نبود، ولی الان که نگاه کردم دیدم 9 تا از چیزایی که تو چند تا پست قبل گفتم عمل کردم.
پس روز بدی نبوده حتمن!
....
فیلم diving bell and butterfly رو به شدت توصیه می کنم.
نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود
| لینک ثابت |
آشوئیتس
دوشنبه دهم تیر 1387 12:57
دیروز هم بدی نبود، راندمان بالا نبود، ولی خوب خیلی از کارام رو انجام دادم. به نسبت هفته های پیش خیلی عالی بود.
تو تاکسی و آخر شب رو فعلن دوست نمی دارم. چون آدم می ره تو فکر.
می بینی که داری تلاش می کنی، ولی نمی دونی برای چی، به چه دلخوشی ای، برای به دست آوردن چی.
....
از دوستانی که شاهد جون کندنم هستن و تشویقم می کنن خیلی ممنونم!
نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود
| لینک ثابت |
smoke the day's last cigarette
یکشنبه نهم تیر 1387 0:37
خیلی وقته که آرامش برام با یه غمی همراهه.
امروز هم جفتشون بودن باز.
روز با راندمانی بود. به هیچی فکر نکردم.
فقط رفتم دنبال کارام. با اینکه از همون لحظه ای که چشامو باز کردم بی حوصلگی مشهود بود ولی به زور رفتم سر کارام.
از 8 صبح تا 11 شب. یه بند دنبال کارام بودم. وقتی رسیدم خونه داشتم می مردم از خستگی.
یکمی احساس خوبی دارم.
دارم به این فکر می کنم که فردا چه جور روزی می تونه باشه؟
نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود
| لینک ثابت |
رستگاری در 5 دقیقه( با لهجه افغانی بخونید لطفن)
شنبه هشتم تیر 1387 0:16
از فردا قراره تغییر کنیم.
کمی تلاش کنیم.
سعی کنیم روحیه مان را عوض کنیم.
قرص نخوریم.
به فکر کسی نباشیم.
خودمان باشیم و خودمان.
کارمان به کار کسی نباشد.
چت نمی کنیم دیگر.
با خودمان و تنهایی خودمان دوست باشیم.
وقتمان را تلف نکنیم.
کارهای عقب مانده را زودتر سر و سامان ببخشیم.
......
باشد که رستگار شویم.
نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود
| لینک ثابت |
