مردی که خیالش راحت بود
روزانه های وطنی به نام من!
تاریخ
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 2:1
روز ها داره می گذره، بدون اینکه حسابی ازشون دستم باشه.
از تاریخ فقط ساعت ها و روز ها و شب ها و گذشتن هفته هارو می فهمم و اصلن نمی دونم کجای سال و ماه هستم.
پیش خودم فکر می کنم اینجوری زندگی کردن درسته؟
حوصله ندارم بهش فکر کنم. برنامه ام شده فیلم دیدن، کتاب خوندن، یکمی هم مطالب و نرم افزار های مربوط به رشتم رو خوندن. کلاس زیان هم بد نبودا، کلی وقتم رو پر می کرد. کی شروع می شه دوباره؟
حس می کنم باید فکر کنم. باید برنامه داشته باشم، اما حوصله و انرژی و انگیزه شو ندارم. برای اینکه بهش فکر نکنم، فیلم بعدی رو شروع می کنم به دیدن.
به خودم می گم فقط یه چیز کم دارم. اگه داشتمش اینجوری نبودم....
نباید آرامشم رو به هم بریزم. فیلم شروع شده...
نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود
| لینک ثابت |
