مردی که خیالش راحت بود
روزانه های وطنی به نام من!
خاطره
دوشنبه سوم تیر 1387 10:42
دیشب رفتم خونه یکی از دوستام. دوستی که حدود 4 سال با هم تو یه اتاق تو خوابگاه زندگی کردیم.
مدت ها بود که با هم تنها نبودیم.
خیلی حس خوبی بود. دوره کردن تموم خاطره ها، تموم شب هایی که با هم بودیم، کنار پنجره و سیگار و گپ و بحث. تموم شیطونی ها و درس نخوندن ها و....
داشتیم یکمی از بالاتر به قضیه نگاه می کردیم. اینکه هدفمون چی بود، چه چیزای بزرگی تو سرمون بود و نبود، چی کار کردیم، چی به سرمون اومد، چی فکر می کردیم و اخرش چی شد. آخرش هم باز به یاد دوست از دست رفته مون رسیدیم.
چه قدر به چیزایی که می خواستیم رسیدیم؟ چه قدر عوض شدیم؟ چه قدر اشتباه کردیم؟ و چه قدر بهتر می تونست باشه این سالها؟
فقط حسرت بود، از اتفاق هایی که افتاده، از ندونم کاری هایی که داشتیم، از اون چیزی که بودیم و تو سرمون بود و می خواستیم باشیم، تا این چیزی که الان هستیم و خواهیم بود....
یکمی هم خنده، از خاطراتی که شاید دیر یا زود فراموش بشن و ما بمونیم و نتایج اون همه اشتباه و اون همه زخم.
کجا داریم می ریم؟ چی کار می خوایم بکنیم؟ چرا ما اینجوری شدیم؟ کی می خوایم عوض بشیم؟
اینا سوالایی بود که همچنان از خودمون می پرسیدیم و شاید خواهیم پرسید...
نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود
| لینک ثابت |
