تبليغاتX
مردی که خیالش راحت بود - مژگان
مژگان پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 12:2



مژگان عمه ی منه. عمه ای که چون ایران نبود تا چند سال پیش ازش تصویری غیر از چند تا عکس قدیمی نداشتیم.

ولی خوب اومد. و با اومدن و رفتن هاش همیشه مارو دل تنگ خودش می کرد.

تا اینکه چند وقته پیش فهمیدیم که دیگه مدت زیادی نه تنها پیش ما بلکه تو این دنیا نخواهد بود.

برای آخرین بارها دیدیمش و در آغوش گرفتیمش و نمی خواستیم باور کنیم که ...

نمی خواستیم باور کنیم که یه روزی مثل دیروز، ممکنه  با هامون تماس بگیرن و بگن که دیگه مژگان رو هرگز نخواهیم دید.

...

شخصیت مژگان برام یه شخصیت واقعا ایده آل بود. تو تک تک کلماتش، آگاهی و محبت و رک بودن و صداقت رو حس می کردی.

برای خودم ناراحتم که دیگه این شخصیت رو نمی بینم.

و برای مژگان، که می دونم چقدر دوست داشت به زندگی ادامه بده و هنوز چه قدر آرزو داشت...

.....
یادمه توی یکی از این بازی ها که در باره ی بغل کردن بود، گفته بودم که چه قد دوست دارم مژگان رو بغل کنم.
و وقتی که ایران بود این کار رو بارها انجام دادم.


نوشته شده توسط مردی که خیالش راحت بود  | لینک ثابت |